angels' footprint

هوا گرفته بود,
باران میبارید,
کودکی آهسته گفت:
خدایا گریه نکن درست میشه...

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

دانی که داد بلبل شیدا ز دست کیست؟

از دست ان که کرده لب غنچه را خموش

 

شاید این جا تنها جاییه که هنوز راحت بازبون ساده ی کودک معصوم صورتی رنگ درونم می تونم بنویسم نیشخند خوشحالم هنوز اینجا رو دارم...لبخند دنیای صورتیم هنوز آرومه... همه چی خوبه... بودن تو دنیای کوچولوهایی که با وجود این که گاهی از دنیای بزرگ تر ها یه چیز هایی یادگرفتن ولی هنوز تو پر از صداقت هستن برام لذت بخشه... 

میشه زمینی باشی و بالتو فراموش نکنی... شک ندارم... لبخند

 

به عنوان یه روانشناس توصیه می کنم هر کسی یه جایی برای نوشته های کودک درونش داشته باشهچشمک

 

 

 

پی.اس: من و گلها منتظریم... خوش بگذرون .... زودی بیا... راستی به حرف های منم زیاد توجه نکن ... من کلا آدم لوسی هستم....

هر روز جلو باشگاه به گل ها لبخند می زنم دلشون برات تنگ نشهههماچ

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

 

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی...

 

 

 

 

برخلاف پیش بینیت  قلب مهسا خانوم هنوز صورتیه... 

مهسا خانونی بزرگ شد.... درسش تموم شد.... هزاران نفرر از دنیای رنگارنگ اومدن تو زندگیش... خیلی ها عاشقش شدن ... ولی مهسا خانومی یکرنگ موند و  باز هم قلب کوچیک و صورتیش جای ادم های رنگارنگ این دنیای پر از رنگ نبود

..مرسی به خاطر این که پیش بینی هات اشتباه از آب درومد.... مرسی به خاطر این که هستی...مرسی که این اطمینان رو دادی که میشه یک رنگ و صورتی بود و تو دنیای رنگارنگ زندگی کرد..... مرسی به خاطر این که فرشته ی منی....

 

پ. ن 2: چرا همیشه تابستون میری ؟ نه واقعا چرا؟ مثلا می تونی مهر بری ... خیلی هم بهتره.... :-(

پ. ن3: الان 5 روزه که ساعت 5:45 بیدار میشم... :-دی تبریک بگو... :-دی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

هیچوقت اون روز که جای مامان اومدم فکر نمی کردم اومدنم به فضای یوگا، آشنایی با شما ... چه قدر می تونه زندگیمو تغییر بده... 

مهسا خانومی نمی دونه چرا اینجاست... وقتی فکر می کنه میبینه شما، احساسش و ... اگه نبود شاید مهسا خانومی اینجا که الان هست نبود...  مهسا خانومی الان دیگه یه روانشناس شده...

مرسی فرشته ی عزیز... مرسی که هستی ...

من این مهسا خانومی رو دوست دارم... 

 فرشته جون مهسا خانومی خیلی بزرگ شده... باورت میشه؟ دیگه واقعا واسه خودش خانومی شده... مهسا خانومی خیلی تغییر کرده ولی هنوز صورتیه... :-) و صورتی می مونه... تو یادش دادی مگه نه؟ :-)

 

پی.اس: دلم برای این جا تنگ شده بود خیللیییییی:-)

پی.اس2:بهت باز نیاز دارم... مثل اون روزا...دوست دارم بیام کلاس... هر هفته... چشامو ببندمو فقط مثل یه شاگرد پشت بشینم... میام حتما... نیاز به ارامش دارم خیلی زیاد بخصوص بعد اون ترم اخر بسیار سخت و کاری...

پی.اس 3 : من هنوزم صورتیم... هنوز ازپشت عینک صورتیم دنیا رو می بینم... اما با این تفاوت که هر وقت بخوامو لازم باشه مدت کوتاهی ورش میدارم:-) آخه دیگه روانشناس شدم مثلا;-)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

 این 5امین ساله که تولدتو تو وبلاگ جشن می گیریم باورت می شه آیا؟؟؟؟تعجب

 فرشته ی مهربونم چشاتو ببند و یه آرزو کن....

تولدت مبارککککککککککماچبغل

مرسی که هستی

خیلییییییییییییی دوست دارم.......بغللبخند

پی.اس: چرا این قد ناراحت و ناامید... ؟ :( 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

تصمیم گرفتیم هر وقت دلمون خواست یه چیزی بگیم یه اس ام اس بزنیم و اعتراف کنیم ... قلب این اعترافه چال می شه... کسی دیگه یادش نمیاد چشمک

حس خوبی داره... لبخند

 

 

پی.اس 1 :بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی


پی.اس2:نمی دونم چمه ... به شدت نیاز به یکشخصی دارم تا بکاوه روانمو ناراحت ..... شاید بتونه بهم بگه چمه ... نگران



 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

.....

......

.........

.....................

:(

 

پی.اس1: اعتراف می کنم امروز از بودنم احساس عذاب وجدان می کنم...

 

پی.اس بی ارتباط:

مــنــع مــهــر غــیـر نــتــوان کــرد یــار خــویـش را

هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳٠ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم بر جای دل

وز آتش سودای دل ای وایِ دل ، ای وایِ ما

پی.اس: دقیقا نمی دونم چقدر طول کشید ولی اینو می دونم که اونقدر طولانی بود که من دقیقا یادم نیست آخرین بار که اومدم کلاس کی بود.... من عاشق این همه حس قشنگم که همیهش بهم هدیه می کنی .... ممنونننننننننننننن :* 

پی.اس 2: همیشه صورتی بودم و هستم و خواهم بود :) دل صورتی من همیشه صورتیه ... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

اختراع احمقانه ای کردی

آقای گراهام بل !

 

فاصله ها

که 

دورترند

فکرها

مشغول تر

درددها بیشتر

من مانده ام و

شماره هایی که به هیچ درد نمی خورند....

پی.اس: بوی بارون...

بوی خاک بارون خورده و چمن های خیس...

عطر گل یاسمن....

یه نفس عمیق ...

شش هامو پر می کنم از یاد تو .... 

 

پی.اس 2: فکرم مشغوله بهت نیاز دارم ... نگرانم خیلییی:( 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

 

یه سال هم گذشت...می بینی مهسا خانومی همین جوری داره بزرگ تر میشه؟؟ چه حسی داری؟ اون مهسا کوچولو داره بزرگ می شه  و می خواد اون فکر های بزرگی که از بچگی تو سرش بود عملی کنه... یادته ؟؟؟ همیشه کلی تصمیم های بزرگ می گرفت ولی نیاز داشت به زمان تا بتونه انجامش بده حالا که زمانش نزدیک می شه دچار تردید می شه... هم هیجان داره هم می ترسه...ولی همیشه فکر کردن به فرشته جونش بهش انرژی می ده .... :)

تازه خبر نداری که مهسا خانومی داره خانوووم می شه... از دل مهسا خانومی هیچ کی خبر نداره...

فرشته خانوم می دونی اگه نبودی من الان این جا که هستم نبودم؟؟؟؟ من این مهسا رو دوست دارم ... مرسی به خاطر حضورت...

 

دلم تنهایی می خواد که همه این کار ها رو انجام بدم... ولی یه تنهایی شاد

 

فرشته جونم سال نو شما مبارککککتحویل سال خیلی سعی کردم زنگ بزنم ولی نشد، خط ها شلوغ بود ... دلم برات تنگیده :* امیدوارم هر جا که هستی شد و سرحال و خوشحال باشی..

سال جدید یه سال مهم و سخته برام... دعای فرشته ها زود برآورده می شه ... خیلی خیلی دعام کن ... دوسسسسستتتتتتتتت دارمممممممم همیشهههههههه....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

احساس می کنم کنکور دادم ... یه حس رهایی.... با این که الان پایان ناممو شروع کردم و این ترم مرکزم باید برم ولی این مربیگری برام یه بار سنگین بود رو ذهنم... دیگه مهم نیست قبول شم یا رد شم مهم اینه که تموم شد فقط:)

روز قبل امتحان خیلی حس خوبی بود که دیدمت... :) کلی انرژی گرفتم مرسیییی.:)

حرفیکه زدی خیلی برام ارزش داشت... خیلی زیاد... هیچ وقت فراموش نمی کنمممم مرسیییییییییییییییییییییی...:-*

 

پی.اس: نیاز به یه استراحت طولانی مدت دارم.... شاید 1 ساله...می خوام فقز=ط به خودم فکر کگنم تو این مدت به هبچ کس دیگه فکر نکنم و غصشو نخورم..... :(

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

وایییی این جا فوق العادست... آسمون امشب صاف و بدون ابرو پر از ستارهههه های چشمک زنهه.... خیلی خوشگله... عاشق اینم تو بالکن بشینم ستاره ها رو نگاه کنم... بچه که بودم همیشه دنبال ستارم می گشتم رو پشت بوم.... دوس نداشتم ستارم پر نورترین ستاره باشه دوست داشتم ستاره ای رو واسه انتخاب کنن که هر کسی اونو واسه خودش انتخاب نکنه ... شاخص نباشه تو آسمون شبم:)  ولی فقط مال من باشه...:)

ستاره های خوشگل آسمون مثل هر چیز خوشگل دیگه ای باعث شد دلم برات تنگ بشه .. به خاطر همین خواستم بهت بگم! همین!:)

امروز آسمون دل مهسا خانومی هم پر از ستارست نمی دونه چرا فقط نورشونو حس می کنه:) مهسا خانومی خیلی خوشحاله:)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

آره اصلا من یه آدم متهجر آنتی پیشرفتم ....

رفتم خانه ی یوگا دلم گرفت ... دلم اون خانه ی یوگای قبلی رو می خواد ... کلاس خودمون .. همون تایم و همون فضا... من رفتنی تبریز بغض کرده بودم یکی زنگ زد تبریک بگه گفت ناراحت نباش ... تو میری بزرگ می شی .. عوض می شی ... پیشرفت می کنی ... بعد که درسِت تموم شد برگشتی میبینی همین جا همه منتظرتن و همه چی مثل قبله ...

خانم ص :( این طوری نیست ... همه چی داره همینجوری تغییر می کنه ... دیگه هیچ وقت خاطرات تکرار نمیشه ... :(

فرشته جونم من اون زمانو می خوام :( وقتی کلاس ما تایم غروب بود. وقتی موقع شاواسانا یا نیایش آخر کلاس صدای اذان توی تاریکی کلاس می پیچید... وقتی با صدای قشنگت دعای همیشگیمونو می خوندی .... من اون روزا می خوام ... وقتی بارون می زد تو حیاط کوچولوی خانه ی یوگا ... من اون روزا رو می خوام که زودی می رفتم لباسامو عوض می کردم تا قبل این که بیای برم پیش خانم ز بشینم تا اومدی من درو روت وا کنم... روزایی که همه زندگیم یوا بود... بهترین لحظه های زندگیم لحظه های توی کلاس بود... دلم واسه اون روزا تنگ شده.... 

آره من یه آدم متهجر آنتی پیشرفتم....

نمی دونم شاید چون دید منم عوض شده دلم بیشتر می گیره ... از این که بتی که ساخته بودم داره می شکنه ... از دست آدمای بی انصافی که فقط بلدن خیلی خوب حرف بزنن ... همه زندگی من بچه که بودم یوگا بود... همه دنیای من یوگا بود ... حالا که اینجوری شده دلم می گیره خیلی....

 

 

پی.اس: می خواستم خیلی زود راجع به یه قضیهای حرف بزنم باهات ...نیاز دارم کمکم کنی بهم انرژی بدی ...:(

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

با رنگت ای ماه
با نورت ای ماه
با بوی آبی روی جادوی طنینت
ای واله ای پیدای نا پیدای تنها
مویم سیاهی شب و شوقم ستاره
میخواهم از تو بگذرم چون ابر پاره
بالی بشویم در چشمه شب
مهتاب تو
مهتاب تو امشب چه زیباست
تو ماهی اما نور تو خورشید فرداست
آذین ببندم هفت آسمان آرزو را
بر جان شیدایم رها کن گفتگو را
بشکن طلسم حلقه به حلقه آهنین این زمان را
بر من به آزادی رسان راز نهان را

 

اون روز هوا بارونی بود .. یه بارون خوشگل... زدم از خوابگاه بیرون به بهانه ی خرید می رفتم تا دور ترین سوپری رو پیدا کنم و خرید کنم... هوا تاریک شده بود... خلوت بود... هوا عالیی بود.... من و بارونو چراغای ماشینای خیابون...

یه احساس صورتی زیر بارون جون می گیره.. یه حس خوشگل...نمی دونم چیه! دوست داشتن... عشق... دلتنگی.... زندگی...

 

یادتههههه ؟؟؟ چتر تو برای هر دومون جا نداشت ولی اسمون بارونی من برای هر دومون کلی جا داشتتتتت.....

دل نوشت: دانشگاهمونو خیلییی دوست دارم ....قلب این که می تونم تو محوطه ی خوشگل و بزرگش قدم بزنم....این که می تونم بشینم رو چمنا و هندس فری بذارم آهنگای مهسا وحدت و دنگ شو و سالار عقیلی گوش کنم ....قلبمژه درسامونو دوست دارم ... استادامونو دوست دارم .... باغ گل یاسمن بهارشو که منو یاد فرشته جونم می ندازه ،فرشته قاصدک های آخرهای بهارش که به یادت فوت می کنم ... کلاغا و برگ های زرد پاییزیش! چشمکحتی صدای گوش خراش موتور مینی بوس کتابخونه مرکزی رو دوس دارم ...نیشخند آروم رفتنش باعث می شه که بیشتر تو مسیر باشیم گوشی هندس فریمو فشار بدم با دستام به گوشم تا صدای آهنگو بشنوم و از اون بالای کوه تا برسیم شهرو ببینم ... شهری که 2 ساله توش زندگی می کنم... کلی خاطره دارم... شهری که دلتنگیامو یادم میاره ولی بازم دوسش دارم ... لبخند

فورا نوشت :‌اصلا حالم خوش نیست .. به هیچ کی نی تونم بگم ... دیگه طاقت ندارم .. چرا باید همیشه به خاطر منطقم پا رو احساساتم بذارمممم.... ناراحتمنم یه دختر جوونم .. یه دختر 21 ساله با یه عالمه احساس ... گریهکاش بودی فرشته جونم مطمئنم اگه ببینمت بهتر می شم... ناراحتآره شاید به خاطر منطقم احساساتمو همیشه پس بزنم ولی هیچ وقت منطقم نمی گه عشق صورتی به فرشته جونممم باید یه جایی تموم شه ... حالم خیلی بده ....گریه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

دل نوشت: دلم یه رهایی می خواد .. از همه آدما... کاش می شد فقط خودم بودم و خودم ... نه برای کسی ناراحت می شدم .. نه دلم می گرفت .. نه دلم تنگ می شد ... کاش می شد... کاش بلد بودم بقیه برام مهم نباشن...

بعدا نوشت: رفتم صب امام زاده حمزه... کلی گریه کردم ... نماز خوندم ... به همه چی فکر کردم ... دعا کردم ...

حالم خیلی بهتر شد ... :)

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۸ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

مرسی فرشته جوووونمممممممممممم :-****** این هدیه هم مثل همه هدیه های دیگه که ازت گرفتم یه عالمهههههههههههه دوس دارم :-* خیل خیلی زیاد و مرسی که به یادم بودی :)

پی.اس: این چه وعضیه ؟؟؟؟؟؟؟ اصلا من همینجا اعتراضم و اعلام می کنم .... بابا جان حالم بد می شه :( خیلییییییییی! چی کار کنم؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٥ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

اونروز بهترین اس ام اس عمرمو دریافت کردم تو زندگیم این قدر تا حالا از یه اس ام اس خوشحال نشده  بودم ...

 

 متنش این بود:

"من اومدم :* "

 هوراااااا خوش اومدی .. خیلی خوشحالمممممم .... اینو جدی می گم ... اون شب تا صب خوابم نبرد ... امروز 52 روزه ندیدمت...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

نمی دونم الان دنیا چه رنگیه ولی من هنوز با عینک صورتیم از پشت پنجره ی اتاقم به قطره های خوشگل بارون نگاه می کنم که دونه دونه می افتن زمین... امشبم این جا هوا بارونیه... دلم قدم زدن و دویدن زیر بارون می خواد ... فک کنم تنها چیزی که تو این 21 سال زندگی جلوی زیر بارون رفتنمو تونسته بگیره همین گچ پامه ...باحاله ..خب اینم یه دوره از زندگیه ... دور از تو .. به یاد تو ... نگاه کردن به بارون از پشت پنجره :)

دلم این قدر تنگههههههه که اگه بدونی ....

حس می کنم دنیا خالیست...مگر تو چند نفر بودی؟؟؟

پی.اس: و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر

شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد ؟؟؟؟ !!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

امشب دل آسمون این جا صاف و بدون ابره و پر از تیکه های شکسته ی آینه ی خدا که تو تک تکشون انعکاس لبخند یه فرشته ی آسمونی دیده می شه که امروز اومد رو زمین... فرشته ی خوبم دیگه ستاره ها هم لبخندتو می شناسن...

 

مرسی که هستی با یه لبخند خوشگل همیشگی...

 

کیک پختم  ... همه چی بود به جز فرشته خانوم ...عکس گرفتم ببینه ... :)

 

تولدتتتتت مبارکککککککککککککک به منم حسودیت می شه ... آخه تو که یه فرشته مثل خودت نداری :)

پی.اس: حکمت رفتنت الان می دونی چیه؟؟؟؟؟ پامو گچ گرفتم نیشخند اگه بودی کلاس بود دق می کردم...مژه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٩ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

...لبخند

 

 

پی.اس: مرسی بابت امروز... :)

ماچبغل

حرفام خیلی زیاده ...مژه دلم پره از حرفایی که دوس دارم امشب بهت بگم ...لبخند ولی می دونم که می دونی چی می خوام بگم !

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهسا خانومی ... نظرات ()

Design By : Pars Skin